♥☆منتظــر مـهـدی☆♥
او خواهد امــــد
۱۱ماه گذشت وتـا زنـده ام نمـی گـذارم یارب به حســین و تشنه لب،انصارش هر کس که بد ســیدعلی می خواهد این سال جدید ، از زمــین بردارش بسم الله الرحمن الرحیم +منبع :دختران خوشتیپ چادریـــ جلوی مادر با ادب می نشست و می گفت: _ من رو بیشتر دوست داری یا خدا رو ؟! مادر : خب معلومه ، خدا رو ! _ امام حسین علیه السلام رو بیشتر دوست داری یا خدا رو ؟! مادر : امام حسین علیه السلام رو هم برای خدا می خوام ! _ پس راضی هستی که من شهید بشم ... فدای امام حسین علیه السلام بشم ؟! ... اینجوری مادرش رو راضی کرد و رفت ... رفت و فدای امام حسین علیه السلام شد ... منبع : کبوترانه پريديد ، خوش به حال شما پول ها و طلاهاش رو داد و خداحافظی کرد ... داشت از در ستاد پشتیبانی جنگ می رفت بیرون که مسئول ستاد گفت : مادر ، رسیدتون رو نمی گیرین ؟! پیرزن لبخندی زد و گفت : من برای دادن شوهر و دو تا پسرم از کسی رسید نگرفتم ، اینا که دیگه چیزی نیست ... مثل هر بار براي تو نوشتم : 
بعضیا دلشون شکست .....بعضیا دلشکوندن ....
خیلی ها عاشق شدن....و خیلیا تنها
خیلیا از بینمون رفتن
خیلیا بینمون اومدن...
گریه کردیم و خندیدیم ....
زندگی برخلاف ارزو هایمان گذشت
ارزو دارم نوروزی که در پیش رو داری اغاز روز هایی باشد که ارزو داری

ایـن دست "تنهـا" بمـانـد...
یارب به علـــــــــی و میــــثم تمارش
امام خمینی رحمة الله علیه:هیچکس حقی به اندازه شهدا بر گردن بشریت ندارد.
امسال به شهدا عیدی چه می دهید؟


امسال...
مهربانی هایم بر سر سفره ی هفت سین است...
در خانه باز است...
لبخند هم هست!
شیرینی و میوه و لباس هم در حد توانمان هست
خدا هم که همیشه بوده و هست
امسال...
تخم مرغ هایمان رنگی است...
امسال...
سالی جدید است
امسال...
هرشب مهمانی است..
امسال...
یکسال ایران بزرگتر شده است...
امسال ایران
هزار و سی صد و نود و دو ساله شده است...و
ایران
همچنان جوان است
امسال حِجآبــ هم هست...
امسال دنیا هم هست....
امسال...
با حجابمان...با صحبت هایمان ثابت خواهیم کرد...بزرگتر شده ایم...
ما امسال فرق کرده ایم....
زیبا و آراسته تا همیشه...
سبزه هم امسال خوب بالا آمده است...
ماهی ها در تنگ میـرقصَند
آســـــمان دَف مـــــــیزند...
دریا کف می زند.....
و کودکی آنور تر از جَشن نیکوکاری هایمان می خندد
چه عیدی!
امسال واقعا باید گفت:
عیــــــــدت مبارک ایران من!



آخرین نوشته عید :
ساعت 14 و 31 دقیقه و 56 ثانیه
روز چهارشنبه 30 اسفند 1391 هجری شمسی
مطابق 8 جمادیالاولی 1434 هجری قمری
و 20 مارس 2013 میلادی


امتــــداد نــداي ابراهيـــــــم ، اي که بـر دوش خود تبــــــــر داري
تو دعــــا کن براي آمدنت ، چه اميــــدي به اين بشــــــر داري ؟!
حرف هاي نگفته مدت هاست، روي لب هايمان کپک زده است
چه بگويــــم به محضرت آقــــا ، تو که از حال مـــــا خبـــــــر داري
اعتــــراضي دوبـــــاره ميشنوي ، اعتـــــراضي نميکني امــــــا
با وجــــود همــــه بـــدي هامان ، همه را زيــــــر بال و پـــــر داري
تو شبيـــه هلال مــــاه نويي ، نه ، تو کامل تــــري از اين تشبيه
تو که خورشيــــد پشت ابــــري ، نه ، نــور و گرماي بيشتر داري
خوش به حال کسي که چشمش را ، وقف بـــاران انتظـارت کرد
به خـــدا حاضرم قســم بخورم ، تو به اين ندبـــه ها نظــــر داري
تو همين جمعـه خواستي برسي ، تو همين جمعه ، آه اما نــه
که خدا گفت : " صبر کن مهدي ، سيصد و سيزده نفر داري ؟! "
آن وقت بغضي را که با سختي ، در گلويت نگه داشته بودي ، مي ترکيد
و اشک هايي که پشت حصار مژه هايت گرفتار بودند ، طغيان مي کردند ...
آن روز ها هنوز دست روزگار ، با خطي از پيري ، صورت مادرت را نقاشي نکرده بود ...

مادرت به قربان قد و بالايت رفت و تو از پيش مادرت رفتي ...
بايد مي رفتي ... خدا به همراهت ...

آخرين نامه اي که نوشتي ، با هميشه فرق داشت ...
نوشتي : " مادر برايم گريه نکن ..."
بعد از آن نامه ، جور ديگري منتظرت بود ...
منتظر خودت ، نامه ات ، يا خبر شهادتت ...

خودت را مي خواست ، ولي فهميده بود نبايد دل ببندد ...
آمد ...
نه خودت ، نه نامه ات ... خبر شهادتت آمد !!!
ديده بودند که جاذبه ات باز هم کار دستت داد ...
حتي گلوله هاي تفنگ هم مجذوب جذابيتت شدند ...
و همسنگرت ديد که جاماندي ، زير پاي عراقي ها و زنجير تانک ها ...

ماندي تا امروز ...
امروز مادرت تو را در آغوش گرفته است ...
خيلي محکم تر از قبل ...
مي ترسد از اينکه دوباره تنهايش بگذاري !!!
تازه تو را از زير خروار ها خاک بيرون آورده اند ...

اما باز هم از آغوش مادرت رفتي ...
و او اينبار ، با چهره اي ستم ديده از روزگار و قدي خميده از بار فراق ...
آغوشش پذيراي توست ...



دل من خون شد ازين غم ، تو کجايي ؟
و اي کاش که اين جمعه بيايي !
دل من تاب ندارد ،
همه گويند به انگشت اشاره ،
مگر اين عاشق دلسوخته ارباب ندارد ؟
تو کجايي ؟ تو کجايي ...
و تو انگار به قلبم بنويسي :
که چرا هيچ نگويند
مگر اين منجي دلسوز ، طرفدار ندارد ، که غريب است ؟
و عجيب است
که پس از قرن و هزاره
هنوزم که هنوز است
دو چشمش به راه است
و مگر سيصد و اندي نفر از شيفتگانش ، زياد است
که گويند
به اندازه يک « بدر » علمدار ندارد !
و گويند چرا اين همه مشتاق ، ولي او سپهش يار ندارد ...
| De$ign | کافه حجاب |

