♥☆منتظــر مـهـدی☆♥
او خواهد امــــد


امتــــداد نــداي ابراهيـــــــم ، اي که بـر دوش خود تبــــــــر داري
تو دعــــا کن براي آمدنت ، چه اميــــدي به اين بشــــــر داري ؟!
حرف هاي نگفته مدت هاست، روي لب هايمان کپک زده است
چه بگويــــم به محضرت آقــــا ، تو که از حال مـــــا خبـــــــر داري
اعتــــراضي دوبـــــاره ميشنوي ، اعتـــــراضي نميکني امــــــا
با وجــــود همــــه بـــدي هامان ، همه را زيــــــر بال و پـــــر داري
تو شبيـــه هلال مــــاه نويي ، نه ، تو کامل تــــري از اين تشبيه
تو که خورشيــــد پشت ابــــري ، نه ، نــور و گرماي بيشتر داري
خوش به حال کسي که چشمش را ، وقف بـــاران انتظـارت کرد
به خـــدا حاضرم قســم بخورم ، تو به اين ندبـــه ها نظــــر داري
تو همين جمعـه خواستي برسي ، تو همين جمعه ، آه اما نــه
که خدا گفت : " صبر کن مهدي ، سيصد و سيزده نفر داري ؟! "
| De$ign | کافه حجاب |
