♥☆منتظــر مـهـدی☆♥

او خواهد امــــد

بذار هر كي ميخواد به هركي بگه آتيش پاره

بذار هر برداشتي ميخوان بكنن!

بذار منو منحرف بدونن!

ولي ميخوام بگم تو آتيش پـــــاره اي!!



ميدونم بدن پاره پاره ات تو آتيش سوخت

ولي اين آتيشي كه الان بهت ميزنيم ،خيلي سوزنده تره...


|
| | محب صاحب زمان علیه السلام| ارسال نظر(0) |

آنجا که دلت گرفت ....

و هیچــــکس حرف تو را نفهمیــــد ...

و از همه جا و همه کس ناامید شـــدی ....

بدان این یک دعوت است ،

از کسی که از رگ گردن به تو نزدیکتر است ...

و از همه مــهربان تر و با مـــعرفت تر است...

 

♥ خـــــــــــــــــــــدا ♥


|
| | محب صاحب زمان علیه السلام| ارسال نظر(0) |

 

وقتی خداوند از پشت

دستهایش را روی چشمانم گذاشت

از لای انگشتانش

آنقدر محو دیدن دنیا شدم

که فراموش کردم او منتظر است تا

نامش را صدا کنم... خدا؟!؟


|
| | محب صاحب زمان علیه السلام| ارسال نظر(0) |

در یکی از مراسمات عزاداری

مداح قبل از نوحه خوانی
خاطره ای تعریف کرد که بد ندیدم این خاطره را تا جایی که یادمه براتون نقل کنم
مداح میگفت
برای توصیه یکی از بیماران ؛ راهی بیمارستان (...) شدم
در محوطه بیمارستان یکی از دوستان با رئیس بیمارستان صحبت میکرد
بعد از احوالپرسی
دوستم منو به رئیس بیمارستان معرفی کرد
و ایشون اظهار داشتند که بلی من باهاشون آشنایی دارم و چادری شدن دخترم به سبب ایشونه

رئیس بیمارستان میگفت:
یادمه وقتی این مداح در بین دسته عزاداری نوحه میخوندند و من دست دخترم را گرفته بودم و در محوطه قدم می زدیم
در حین نوحه سرایی گفتند خانمها شما وقتی می بینید چادر کاروان عاشورایی را آتش زدند
سعی می کنید روی چادرها آب بپاشید یا بنزین بریزید
حفظ حجاب شما به منزله آب پاشیدن به زخم دل زینب است
دخترم با شنیدن این حرف
بهم گفت بابا بریم برام چادر بخر
الان هم که دارم با شما صحبت میکنم و سالها از اون روز گذشته
دخترم در دانشگاه چادرشو نگه داشته و با وجود متلکهایی که بهش میشه
میگه این چادر؛ میراث زینب است


|
| | محب صاحب زمان علیه السلام| ارسال نظر(0) |

 

 


 

دستی به شانه هایم خورد و دانستم

باران خواهد بارید

گلهای باغچه می دانند،صبح باران خورده چه طعمی دارد

دستی به شانه های من خورد

و سر که چرخاندم

سیصدو سیزده اسب

بی بال

با پیشانی بلندانی سربلند

شاهزاده ای را تا سبزی چهارده خیمه ی روشن بدرقه کردند

سر که چرخاندم

آمدی و ابرها مقدمت را قطره قطره بوسیدند

کجای این خاک

کنار کدام پنجره می ایستی

تا مادران با سرانگشت شوق

تصویر تازه ی پیامبر را

به کودکان نشان دهند

پیرمردان

در سیاهی بی کرانه ی چشم هایت

رنگ جوانی بگیرند

ومردگان

از خاکِ باران خورده برخیزند

تا سیصدو سیزده آوازِ تو را

زمزمه شوند

سر که چرخاندم

می آمدی و من صبحِ باران خورده بودم

حسرتِ سیصدو سیزدهمین آوازِ تو بودم

از پشتِ همین پنجره

دست تکان می دهم

سبزیِ گامهایت را

در تمامِ جمعه های خیس


|
| | محب صاحب زمان علیه السلام| ارسال نظر(0) |

 

 

آخر به پایان می رسد این جمعه های انتظار

 


آخر رسد آن بت شکن آن یاور مرکب سوار

آخر رسد موعودمان آرام دل آرام جان


آن مرد شب آن مهربان آن مونس ِدل بی قرار

پیدا شود خورشید گم از پشت تیره ابرها


پر نور گردد این جهان روشن شود شب های تار

مردی ز جنس ِ خرمی ، مردی ز جنس ِ آرزو


از او رسد باران گل ، از دل رود رنگ ِ غبار

آید بهار ِ دوستی ، فصل ِ طلوع ِ عشق ها


پایان رسد تقویم کین ، عالم شود چون لاله زار

دیگر بیا دنیا دگر طاقت ندارد همچو ما


هم روی او هم روی ما تا کی بماند اشک بار؟

از دوریت بشنیده ایم از دشمنان زخم ِ زبان


پس کو؟ چرا؟ ما متهم به یک دروغ ِ شاخدار

ای عاقلان ، دیوانگان ، شه نامه را آخر خوش است


آخر چشد شیرینی ِ شه نامه را این روزگار.....


|
| | محب صاحب زمان علیه السلام| ارسال نظر(0) |

خوشبختی همان لحظه ایست كه احساس می كنی
خدا كنارته و تو به احترامش
از گناه فاصله میگیری
[تصویر: 1_allah.gif]

|
| | محب صاحب زمان علیه السلام| ارسال نظر(0) |

خانوووووووم….شــماره بدم؟؟؟؟؟؟
خانوم خوشــــــگله برسونمت؟؟؟؟؟؟؟
خوشــــگله چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟
اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید!
بیچــاره اصـلا” اهل این حرفـــــها نبود…این قضیه به شدت آزارش می داد
تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و
به محـــل زندگیش بازگردد.
روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت…
شـاید می خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی….!
دخترک وارد حیاط امامزاده شد…خسته… انگار فقط آمده بود گریه کند…
دردش گفتنی نبود….!!!!
رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد…وارد حرم شدو کنار ضریح
نشست.زیر لب چیزی می گفت انگار!!! خدایا کمکم کن…
چند ساعت بعد،دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد…
خانوم!خانوم! پاشو سر راه نشستی! مردم می خوان زیارت کنن!!!
دخترک سراسیمه بلند شد و یادش افتاد که باید قبل از ساعت ۸ خود را
به خوابگاه برساند…به سرعت از آنجا خارج شد…وارد شــــهر شد…
امــــا…اما انگار چیزی شده بود…دیگر کسی او را بد نگاه نمی کرد..!
انگار محترم شده بود… نگاه هَـوس آلودی تعـقــیبش نمی کرد!
احساس امنیت کرد…با خود گفت:مگه میشه انقد زود دعام مستجاب
شده باشه!!!! فکر کرد شاید اشتباه می کند!!! اما اینطور نبود!
یک لحظه به خود آمد…
دید چـــادر امامــزاده را سر جایش نگذاشته…!

+منبع:دختران خوشتیپ چـآدری


|
| | محب صاحب زمان علیه السلام| ارسال نظر(0) |

http://upload.tehran98.com/img1/31ppy7kdecl4a9xzqd5.jpg


 

 فاطمه فاطمه نیست ، تو راس مى‏ گی
اما یه فرشته مى‏ تونه باشه
اگه عصمتش مثه فاطمه نیست
مى ‏تونه که فاطمه گونه باشه

تو کدوم جغرافیا فرشته رُ
با این اوضاع تو خیابون مى‏ بینى
تو کدوم صفحه‏ ى تاریخ این همه
چهره‏ هاى نیمه عریون مى ‏بینى


آره ما بى‏ هنراى عالمیم
اگه زلفاى پریشون هنره
کسى که مدعیه نجابته
ساده از هویتش نمى‏ گذره

آخه بى‏ انصافیم حدِّى داره
دختر ِ ایرونى و این همه رنگ
جلو چشم ِ هیز ِ این زمینیا
چهره‏ ى مریخى و مانتوى تنگ


یادمه روزاى که کشف حجاب
راهى جز دعا به آسمون نداشت
گریه‏ ى دخترکاى چادرى
جوابی به غیر ِ خفه‏ خون نداشت

دخترى که سایبونِ عفتش
زیر پاى ِ یاغِیا لگد مى‏ شد
امّا تو تِست ِ نجابت همیشه
نمره هاش بالاى مرز ِ صد مى‏ شد


قدیما هر کى خودش بود و خودش
حرفِ شکلِ تو و شکلِ من نبود
تو دل ِ دختراى ساده‏ ى شهر
عقده‏ ى مثه کسى شدن نبود

اون روزا اتاقِ بچه‏ ها فقط
بوى اسباب بازى و کتاب مى ‏داد
بابا شب از سَر ِ کار که برمى‏ گشت
سارا دستش یه لیوانِ آب مى ‏داد


حتى اون وقتا که قانون شده بود
کسى بیرون نره از ساعت هشت
دارا با مشت گره کرده بازم
تو خیابون پى ِ آزادى مى‏ گشت

غرور ِ مردم اون روزاى شهر
مثه حالا ، که تو ابهامه نبود
اون روزا غیرت ِ مردونه فقط
واسه تیتر ِ داغ ِ روزنامه نبود


روزگاری جوونامون اینقده
عاشقِ هواى غربت نبودن
به خدا فاطمه هامون اون روزا
مثه حالا بى‏ هویت نبودن

نمى‏ خوام شخصیت ِ هیچکسى رُ
با این حرفا ببرم زیر سوال
ولى معصومیت ِ فرشته هم
داره گم مى‏ شه تو عصر ِ ابتذال


عصرى که قربونى ِ نمایش
سجده کردن به بتاى سنگیه
عصرى که اصالتش گم شده وُ
صحنه‏ ى تهاجم ِِ فرهنگیه

عصرى که حس ِ تموم ِ آدماش
دیگه همپَرسه‏ ى دود و فلزه
عصرى که الگوى دختر پسراش
مایکل جکسونُ ، جنیفر لوپزه


عصرى که ویروس ضدِّ ارزشا
بدجورى افتاده روى هر ژِنش
وقتى دیگه واسه مون عادى شده
حرف ِ ماهواره و مولتى ویژنش

آره خیلیا برات کف مى‏زنن
وقتى از پرستیژ و کلاس مى‏ گى
آخه طرز فکرا هم عوض شده
فاطمه فاطمه نیست ، تو راس می گی


صداى گریه ى دخترا بازم
داره مى‏ پیچه تو گوش ِ کوچه‏ ها
امّا این دفه یه فرقى داره که
مى‏ سپرم قضاوتش رُ به شما

اینا که دل براشون مى‏ سوزونی
چی رو از فاطمه بودن بلدن؟
همشون مدعیه تمدنن
امّا تو فکر و عقیده جا زدن


اینا که با وضعشون پا مى‏ ذارن
گاهى رو قداست و حرمت ِ زن
داد و فریاد مى ‏زنن ، جیغ مى‏ کشن
نمى‏ خوان نقابشونُ بندازن

مى‏ دونم فایده نداره حرف ِ زور
نباید نسنجیده عمل کنیم
نباید معضل ِ یه جامعه رُ
با فشار ِ تازیانه حل کنیم


امّا آب از سرمون داش مى‏ گذشت
صبرمون به آخرش رسیده بود
روز به روز داشتیم می رفتیم توى چاه
با طنابى که دیگه پوسیده بود

دیگه دارا پى آزادى نبود
بوى افیون مى ‏اومد دور و بَرش
سارا شب کنار ِ بابا نمى‏ موند
هى هواى پارتى مى ‏زد به سرش


آره حتى تو کتاباى لغت
شرح آزادى دیگه عوض شده
بحثِ داغ بچه هامون اینه که
چه تریپى توى این روزا مُده

دیگه فاطیماى این دوره فقط
عاشق ِ لباس ِ تنگ و کِشیه
مارى ، جاى خونه دارى ، دنبالِ
بهترین مارکاى آرایشیه


کیفاى مدرسه شون پر شده از
پنکِکُ ، سایه ی چشمُ ، رُژ ِ لب
تا میاى ژست تذکر بگیرى
از لجت روسریشُ میده عقب

اگه ساکت بشیمُ ، هیچى نگیم
تا نگن : چقد فلانى اُمله
خودمونیم به عقیده‏ ى شما
نسل ِ بعدى قابل ِ کنترله؟


اگه هى فسادُ گسترش بِدن
این جورى بدون ِ ترس و واهمه
آخه جز ، یه چند تا اسم ، توى کتاب
چى مى‏ مونه از علی و فاطمه

نذاریم فردا غریبه‏ ها بگن
مگه این نقطه مسلمون نداره
گره‏ اى که وا مى‏ شه با دستمون
به خدا نیاز به دندون نداره


مى‏ شه طرز ِ فکرا رُ منطقى کرد
مى ‏شه به رنگ و لعابا دل نباخت
این درست ، که فاطمه فاطمه نیست
اما مى‏ شه که ازش فرشته ساخت


شاعر: شایا تجلی


 


|
| | محب صاحب زمان علیه السلام| ارسال نظر(0) |

بغض کرد...

یادش آمد پدرش گفته بود سپرت را بفروش و با پولش زندگی بساز برای فاطمه ام...

اما...

 نگفته بود دخترم خودش سپر میشود برای تو....


|
| | محب صاحب زمان علیه السلام| ارسال نظر(0) |

De$ign | کافه حجاب

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران