♥☆منتظــر مـهـدی☆♥
او خواهد امــــد
هی با کله میخورد به دری که خدا اونو بسته بود.گریه میکرد... بی تابی میکرد...دعا میکرد...اما انگار هیچ فایده ای نداشت...فکر میکر خدا صدای اونو نمیشنوه .ناگهان چشمش به در دیگری افتاد که خدا از روی رحمتش گشوده بود...سالها بعد حکمت اون در بسته رو فهمید...
|یکشنبه 06 اسفند 1391
|13:19 | xn--mgbaa0agb7mnagb|
ارسال نظر(1)
|
| De$ign | کافه حجاب |
