♥☆منتظــر مـهـدی☆♥

او خواهد امــــد

به سویت آمدم، خود مرا خواندی.
زمین خوردم،خودت دستم را گرفتی.
در مرداب گناه غوطه ور بودم، خودت نجاتم دادی.
با بدان همنشینی کردم، تو مرا با خود رفیق نمودی.
و اینک،
در کنارت هستم.
هر چند نمی بینمت، باورت کرده ام.
باغ خاطراتم را وقف تو نموده ام.
نگاه خیره ام را دخیل تو ساخته ام.
خلوت دلم را آشیانه ی تو قرار داده ام.
انتهای رویاهایم را به شب وصل تو پیوند زده ام
و...
سکوتم را بهانه ی شنیدن صدایت دانسته ام.
ای مهربانترین ابر،
شبنم محبتت را از گلبرگ دلم دریغ نکن و ببار بر من،
ای کریمی از خاندان کریمان.


|شنبه 18 آذر 1391 |13:32 | xn--mgbaa0agb7mnagb| ارسال نظر(0) |

De$ign | کافه حجاب

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید