♥☆منتظــر مـهـدی☆♥
او خواهد امــــد
نه ، نفسهای غریب كاروانی خسته و گمراه مانده دشت بیكران خلوت و خاموش زیر بارانی كه ساعتهاست می بارد در شب دیوانه ی غمگین كه هچون دشت ، او هم دل افسرده ای دارد در شب دیوانه ی غمگین مانده دشت بیكران در زیر باران ، آهن ، ساعتهاست همچنان می بارد این ابر سیاه ساكت دلگیر نه صدای پای اسب رهزنی تنها نه صفیر باد ولگردی نه چراغ چشم گرگی پیر *** لحظه ی دیدار نزدیك است *** باز من دیوانه ام، مستم باز می لرزد، دلم، دستم باز گویی در جهان دیگری هستم های، نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ های، نپریشی صفای زلفكم را، دست و آبرویم را نریزی، دل " ای نخورده مست " *** لحظهی دیدار نزدیك است *** «م.امید»
| De$ign | کافه حجاب |
