♥☆منتظــر مـهـدی☆♥
او خواهد امــــد
شب نیمه شعبان بود .دخترک بیقرارتر از هرروز بی تاب دیدن امام زمانش بود.از کودکی بزرگترین آرزویش این بود که برای یکبار هم که شده امام زمانش را ببیند.همیشه مراقب بود نکند کاری کند که امام زمانش از او برنجد حدود ساعت ۲۲شب بود.مثل همیشه به امام زمانش فکر میکرد.به اینکه آیا از او راضی هست یانه؟!
وقتی میخواست بخوابد به زیارت دلنشین امام عصر(عج) که در گوشی موبایلش بود با گوش جان گوش کرد و در حالی که قطره های اشک از گونه هایش بر بالشش میریخت به خواب رفت.
در خواب مردی بلند قامت را دید که همان جایی که نمازش را میخواند ایستاده و به او خیره شده دخترک با ترس از خواب میپرد وبه آن مرد بلند قد که همچون خورشیدی از او نور میتراود خیره میشود.
زبانش بند آمده نمیتواتند حرفی بزند فقط مات و مبهوت نگاهش میکند خیلی ترسیده...خدایااااااااااااااااااا...این مرد کیست که این وقت شب اینجا آمده؟!اتفاق عجیبی می افتد ....نام مبارک "مهدی"(عج) با فرمتی بسیار زیبا و چشم نواز بر قامت خورشید سرومانندش نقش میبندد.باورش نمیشود خدایا چه میبینم.
جان من به فدایت مهدی جان
| De$ign | کافه حجاب |
