♥☆منتظــر مـهـدی☆♥

او خواهد امــــد

کارنامه اش را که گرفت راه افتاد تا برود جبهه ، برای چندمین بار.

همه آمده بودیم دم در. بابا قرآن کوچکش را باز کرد ، صورتش سرخ شد.

احمد رضا را دوباره بغل کرد و بوسید. احمد رضا که رفت گفتیمچه آیه ای آمد.

گفت: " آیه ای که ابراهیم پسرش را می برد قربانی "

مکث کرد ، صورتش سرخ شده بود.

گفت: " این آخرین بار است."

 


|دوشنبه 07 اسفند 1391 |13:18 | xn--mgbaa0agb7mnagb| ارسال نظر(0) |

De$ign | کافه حجاب

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید